نقد دو شعر از ابراهیم شاکری
1..........
( به جای تو چه با برف بخوابی چه با باران....)
همه ی دردهام برای هیچ
همه ی هیچهام برای تو درد می کند
که هنوز
دست از پشت نقابم بیرون نیاورده ام و
گیلاس از پس نیم کاسه
که پشت پام به پام لگام می زند و
از نیم خوابگیم با باران می اندازدم.
این که نیمه تنگ این راه
به کجا ختم می شود و
تو قرار است قافله کدام پنجره را لخت کنی
خسته ام می کند .
من درد هام بوی خودم گرفته
بوی همین که میان استخوان هام می پیچد و
از دالانی به دالان دیگر می پوساندم.
. . .
هیچ که میان استخوانهات بپیچد
تازه من می شوی
من
با این دو گیلاس نارس در مشت و
این همه نقاب بر گرده.
شعر زیباست با بیانی بیش از حد شاعرانه که گاهی خواننده را آنقدر به خود مشغول میکند که از فضا دور میافتد. شاعرانگی حاصل از کنایههای گاهی غریب مثل «قافله لخت کردن» و بازیهای زبانی مثل «گیلاس نارس» اینگونه زبان ذهن خواننده را در مسیر شعر به توقف و لذتی حاصل از کشف ةای جزئی و لذایذ بازی سرگرم میکند که جای خود دارد و اگر همه چیز را تحتالشعاع قرار ندهد حسن است و گمان نمیکنم در اینجا چنین کرده باشد و خواننده را از فضای میگساری در زیر باران بیرون بیاورد. در مجموع شعر خوبی است با بیان خاص خود.
2........) به جای شیطان برادر بزرگم...)
خسته
از این مرگ هلول کرده در ستون فقراتم و
این توهم چرخنده بر عقربه های کور
مانده ام دیوار!.
مانده ام
کدام یک از این شکلک های رقصنده
سایه ی منند؟
_ من که از سینه کش کوه بالامی روم
به شکار خرگوشکان مرده
که از دو پایشان آویزانند بر ستیغ کوه؟
_ من که لاشه ی مادر مرده ام را به کول می کشم و
از شیار های ته کفش پدرم بالا می روم؟
_ من که شبیه تیک تاک نفس می کشم و -
2،1،
3،
4....
که...........
دو پای آویزان بر قله ی کوه
که...
شبیه بره ای سیاه تاب .........
که...
شبیه نره گاوی زرد ........
....................
دیوار! دیوار
سایه آویحته ام برتو تاب می خورد
یا ماغ می کشد ؟
دیوار؟
با این که شاعر ظاهراً از فضای احساس آغاز به سخن میکند و از خستگی سخن میگوید ولی با کمی دقت میبینیم این خستگی مربوط به همان فضای خیالی است که از درگیری او با سایهها که بسیار خوب به توصیف آنها مینشیند حاصل آمده است. شعر بخوبی به تصویر میرسد گرچه تصاویر همه از توهم سایهها هستند و فضای خیال اتاقی است در تنهایی شاعر ولی خواننده را همراه خود به کمرکش کوه برده تا قله هم بالا میبرد ، اتاقی که «بوف کور» را تداعی میکند یک شعر کامل بینقص!
محمد مستقیمی، راهی