نقد 4 شعر از بصراوی
….1
خفه شو زنیکه...
با آن ستارهی کنار دستت
مهتابی را روشن کن
تا جیرجیرک
از لابهلای شاخ و برگ
دامنات
پر بگیرد
برود تا
ردیف
منتظر
پیکان
نردههای روی دیوار
آواز بخواند.
شاعر بجز یک مورد که واژه را از فضای احساس انتخاب میکند بخوبی توانسته با خیال همراه شود . پدیدهی گزینشی ، ماه است با ستارهای که در کنار آن دیده میشود. شاعر چهرهی لکاتهای را در ماه میبیند و فضای خیال بجز واژهی ستاره که از فضای شکل نگرفتهی خیال به درون خزیده و سنخیتی با آن ندارد بقیه پدیدهها متناسب با آن است گرچه ستاره را هم با استعارهای جزئی میتوان در همان فضا پذیرفت اما چون واژهی ستاره در فضای واقعی قبل از شکل گیری خیال است مزاحمت ایجاد میکند اگر شاعر ستاره را هم در همان چشمانداز خانه دیده بود مثلاً گل دامن، شعر کاملاً بینقص بود.
2....
تمامی پرسش خویش را از هستی
بدون هیچ علامت سؤالی حتی
بر جنین یک روزهی ماه نوشتم
در آن زمان که
رقصندگانی
بر دایرهی زهدان تاریک
میرقصیدند.
و باز هم یک لغزش واژه از فضای احساس به فضای خیال : واژهی «ماه». پدیدهی گزینشی هلال ماه است که شاعر ان را علامت سؤالی میبیند بر ابتدای شکلگیری یک تولد. سؤال از هستی که نگاهی بسیار بدیع است. سؤالی بی جواب که حتی شادمانی و رقص ستارگان بر دایرهی زهدان تاریک هم پاسخی بر آن نیست.
3....
کتری برای چندمین بار
بیآب شد
و سوخت
پاهایم
پای چپام
کبود شده از بس به میز...
نوشتن این سطر چقدر طول کشید!
چه مدت است
کودهایی که کاشته بودم را آب ندادهام؟!
و ماهیها چرا همه چشمشان به دست من است؟!
چه صدایی است
که در سرم میپیچید
وقتی موهای بلند شدهام را شانه میکنم؟
زیرزمین این خانه
شبیه یک نهنگ خفته
نفس میکشد.
احساس سرودن در شاعر به خانهای که در آن است منتقل شده و شعرها گاهی مثل کتری سوخته که به تکرار رسیده و یا کودهای کاشته شده و آبیاری نشده و یا ماهیهای درون حوض خانه که همه بگونهای ناتمامند وبالاخره آن دغدغهی بزرگ او که نهنگی خفته است در زیر زمین. نقص ندارد همه در جای خود هستند تنها نهنگ غریب مینماید که آن هم نهنگ نیست زیر زمین است که به نهنگ تشبیه شده است و با تداعی ماهیها ظاهر گشته، بله همه چیز در جای خود است.
….4
روبروی زخم دندههام
که مینشینم
دهان باز میکند
و حرفهای بیربط
با رگهای بالا رفته
تا مغزم
میگوید
تکه تکه
آنجا که میخواهم
این همه مورچه را
از چشمانم پاک کنم
دستمال سپید
مچاله میشود
تا نمناکیش را بر بند رختی
بخشکانم
ناخنهایم
همچون دماغ پینوکیو
بلند شدهاند
بصراوی
این شعر در فضای احساس جریان دارد. شاعر دردهایی را در سینه احساس میکند که به شکل زخمی بر دندهها تصویر شدهاند که درد آن تا مغزش بالا میرود و چشمانی که اشک میریزند اشکی مورچهسان و دستمال خیس که تا بخشکد ناخنهای شاعر دراز میشود.ببینید چون خیال شاعر شکل نمیگیرد فضای احساس هم بیمنطق گسیخته میشود و بیان شاعر با استعارهی مورچه و تلمیح پینوکیو به شعر کمکی نمیکند.
محمد مستقیمی راهی