او که خود را میسرود
اوایل دههی 60 بود که در انجمن سروش با «خاسته» آشنا شدم و از همان ابتدا مرا شگفت زده میکرد کاری که تا زنده بود همچنان از او سر میزد. من از رفتار او شگفتزده میشدم. او به نظر میرسید بسیار زیرک و باهوش است چون هنوز نکتهای را نشکافته بودم دریافت میکرد و و هنوز نطفهی موضوعی کاملاً بسته نشده بود که در شعر او متولد میشد و من همیشه این رفتار را به تیزهوشی و ذکاوت او که البته از هر دو بهرهای وافر داشت نسبت میدادم ولی انگار در اشتباه بودم جون آنچه مرا شگفتزده میکرد آن هر دو نبود و سالها گذشت تا بفهمم که در اشتباهم و عامل شگفتی من از رفتار هنری او چیست؟ نکتهای که خود او هم گرچه بر آن واقف نبود اما بسیار میکوشید به من و ما بیاموزد و چون خود آن را نمیشناخت به ناچار من و ما هم خیلی دیر دریافتیم . من دریافتم ما را نمیدانم وافعاً نمیدانم چند تن از دوستان آن را دریافته باشند. انچه او را به معنای واقعی یک شاعر کرده بود استعداد و ذکاوت او نبود بلکه شگرد او در سرایش بود که خویشتن نیز در بیان آن عاجز بود؛ در نتیجه نمیتوانست آن را بیاموزد و این شگرد آن بود که او خود را میسرود بی آن که بداند چه میکند و چقدر طول کشید تا من نیز بفهمم چرا مرا شگفتزده میکند؟ او خود را میسرود همچنان که دردمندی مینالد و نالیدن از درد که عروض و قافیه و بدیع و بیان نمیخواهد. او به همان آسانی که یک دردمند مینالد میسرود و حتی غم نان هم که من و ما از آن مینالیدیم که نمیگذارد بسراییم برای او خود یک درد بود که تنها باید از آن مینالید و نالیدن از درد طبیعیترین رفتار انسان است.
او نیاز نداشت که به دنبال مضمون بکر بگردد و برای شناخت، آن تجربه کند چون کافی بود برگزیند که همه راآزموده بود و دردی نبود که نداشته باشد. او دقیقاً مصداق این بیت بود که:
به عذر قحطی مضمون بکر دست میاز
به دار خویش بیاویز و چوب را بسرای
و او چون به دار خویشتن آویخته بود سرودن برایش آسان بود و این آسان سرودن او بود که مرا شگفتزده کرده بود از اولین تا آخرین دیدار و او که تندیس درد بود کافی بود خویش را بسراید تا آنجا که سبز شدنش هم سبز گندمی بود و بوی نان میداد همان نانی که غمش نمیگذارد من و ما بسراییم نالش از این غم برای او سرایش بود و او هر چند غیر مستقیم ولی به من آموخت که اگر میخواهی آسان بسرایی خود باش! به همین سادگی و من از او آموختم آسان سرودن را؛ ما را نمیدانم، آموختیم یا نه
محمد مستقیمی – راهی
آذر 1392